امروز يه روز دیگس...
حوصله هیچکاری رو ندارم،
نه درس خوندن،
نه حرف زدن،
نه نوشتن،
امروز حتی حوصله زندگی کردن هم ندارم،
ديگه نفس کشیدن هم داره حوصلمو سر میبره...
زندگیم پر شده از اتفاقایی که
هیچ دلیلی براشون پیدا نمیکنم،
بزرگترا هم که همیشه ميگن حتما يه حکمتی داره!
ولی من از آخر هم نفهميدم اين حکمت رو
کجا به خودمون هم ميگن که حداقل دلمون آروم بگيره...
امروز؛
نه دلم گرفته و نه حتی ناراحتم،
فکرم اما جاهایی میره که نه ميخوام
بهش فکر کنم و نه ميتونم بهش فکر نکنم...
این زندگی منه؛
تنها دلخوشیم
يه نفره که شاید خودشم بدونه،
و شاید يه چندنفری هم باشن که نگرانم بشن
که اينو خودم ميدونم کیا هستن...
يه سریا هم هستن که من دوسشون دارم و نگرانشون ميشم،
اما چه فایده؟!
فکر نمیکنم واسه کسی مهم باشه،مهم باشم یا هرچیزی...
هه!
خدایا
یعنی ميشه تموم شه این روزهای لعنتی...؟؟؟!!!
نظرات شما عزیزان:
اگه همیشه بیاین بیشتر حالم وش میشه

وبلاگت عالی بود واقعآ خوشحال شدم که شما رو دیدم///
راستی وقتی شما رو تو لیست وبلاگ ها دیدم فکر کردم که وبلاگ تون درباره سوزن دوزی یا خیاطی یا اشپزی هستش ///ولی وقتی دیدم که وبلاگ تون در سبک عاشقانه و احساسی هستش با تعجب به خودم گفتم دختر بلوچ عشق عاشقی و از صمیم قلب به شما افتخار میکنم واسه همین پرسیدم چرا تو سبک عاشقانه کار میکنین